با تو اي دختر تنها از فاصله ها مي گويم
از غم آن گله ها مي گويم
با تو از اين ناله ها مي گويم
با تو از درازي شب و بخت سيه مي گويم
درياب مرا
با تو از تلخي اين انتظار
با تو از روزگاري بس سياه
با تو از شبهاي تلخ انتظار
من به تو محتاجم و تو زمن بيزاري
من به تو مي نازم و تو به حسن خود
من سراپا محو تماشاي تو
بنازم زور و بازوي فلك را
گرفته از همه دوز و كلك را
نديدم در اين دنيا كس دلخوش تر از او
نمي دانم كه گردون در چه كار است
هميشه مثل ساعت دركار است
سيد...
اي پسر فاطمه، نور هدي
سبزترين باغ بهار خدا
با تو دل از غصه رها مي شود
پاکتر از آينه ها مي شود
اي گل گلزار خدا، يا رضا
آينه ي قبله نما يا رضا
میان سجده سبزت
اگر بر خاطرت رد شد خیال من
دعایم کن![]()
ما را به حال خود بگذارید و بگذرید
از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید
اکنون که پا به روی دل ما گذاشتید
پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید
تا داغ ما کویردلان تازه تر شود
چون ابری از سراب ببارید و بگذرید
پنهان در آستین شما برق خنجر است
دستی از آستین به درآرید و بگذرید
ما دل به دست هر چه که بادا سپرده ایم
ما را به دست دل بسپارید و بگذرید
با آبروی آب چه باک از غبار باد
نانپاره ای مگر به کف آرید و بگذرید
قیصر امین پور
زندگی
مرگ
عمر
زندگی جاودان و
عمر کوتاه و
مرگ در پیش
به چه می اندیشیم؟
به یه عمر اندیشه که فردا چه کنیم؟
چیست آن مرگ که کمین بنشسته؟
همچو پلکی است که بیدار کند آدم را
زشبستان خیال
رو به سوی فردا
که جهانی دگر است
