چهارشنبه ۲۷ تیر ماه تولدم بود ![]()
![]()

يا اَيُهَا الَّذِينَ امَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَهً مِّنْ دُونِكُمْ لا يَالُونَكُمْ خَبالاً وَ دُّوا مَا عَنِتُّمْ قَدْ
بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفِي صُدُورُهُمْ اَكْبَرُ قَدْ بَيَّنَا الْاياتِ اِنْ كُنْتُمْ
تَعْقِلُونَ(سوره آل عمران-آيه 118)
اي اهل ايمان از غير خودتان همراز نگيريد (بيگانگان)در تباهي شما كوتاهي
نمي كنند آنها رنج بردن شما را دوست دارند همانا كينه و دشمني از دهان
(گفتار) شان پيداست و آنچه دلهايشان در بردارد بزرگتر است به تحقيق ما
آيات را براي شما بيان كرديم اگر تعقل كنيد.
كلمه ((بطانه)) به (لباس زير ) گفته مي شود و كنايه از محرم اسرار است و
كلمه ((خبال))به معناي (نابودي و زيان فكري و عقلي ) است و كلمه
((عنت)) به معني (سختي و رنج) و كلمه ((يالون)) به معني (كوتاهي
كردن) است.
پيام ها و نكته ها:
1-وجود مستشاران خارجي در كشورهاي اسلامي ممنوع است (لا تتخذو
بطانه من دونكم )
2-رازداري يك وظيفه قطعي است (لا تتخذو بطانه من دونكم )
3-اولين حركت و خطر دشمن تهاجم فرهنگي است(لا يالونكم خبالا)دشمن
در ضربه زدن به فكر و انديشه كوتاهي نمي كند.
4-دشمنان با روشهاي گوناگون با شما برخورد مي كنند:
الف)فشار ( و دودا ما عنتم )
ب)فساد ( لا يالونكم خبالا)
ج)نفاق ( ما تخفي صدورهم اكبر)
5-از كوزه همان برون تراود كه در اوست (قد بدت البغضاء من افواههم)
(دشمنان خود را از تبليغات آنان بشناسيد)
6-هر مسلماني كه مصداق(دونكم) باشد نبايد محرم اسرار قرار گيرد زيرا در
ميان مسلمانان نيز افراد فتنه جو ،جاسوس و ساده انديش كم نيستند.
7-مومن بودن مساله اي است و عاقل بودن مساله ديگر لذا در اين آيه
خداوند به مومنين مي فرمايد: كفار را محرم اسرار قرار ندهيد اگر عقل داريد.
دشمن براي ما چه آرزو مي كند؟
اگر ما به واژه (ود) در قرآن بنگريم آرزوهاي دشمنان را درباره خود در مي
يابيم :
1- او مي خواهد ما از سلاح و سرمايه خود غافل باشيم(ود الذين كفروا لو
تغفلون عن اسلحتكم و امتعتكم)
2-او از ما سازش و نرمش مي خواهد (ودوا لو تدهين فيدهنون)
3-او براي ما رنج و فشار و زحمت مي خواهد(ودوا ما عنتم)
4-او براي ما آرزوي ارتجاع و ارتداد و بازگشت به كفر و شرك را دارد (ودكثير
من اهل الكتاب لو يردونكم من بعد ايمانكم كفارا)
راستی خبر داری چهارشنبه چه روزیه؟

نمی دونم رو کدوم حریر و مخمل بنویسم اسمتو با یاس و پونه
با کدوم برگ و کدوم جوونه سبز بنویسم مادر ای چراغ خونه
واژه مادر رو از عشق ميشه ساخت تو حجم خورشيد
میشه از زلال شبنم حرمت مادر رو فهمید
توی باغ التماسم ساقه سبز دعایی
مادر ای روح حقیقت تو کلامی از خدایی
دو تا چشمای نجیبت مثل آینه روبرومه
خاک پاهای تو بودن تا قیامت آرزومه
رنج کابوسهای شبانه
فریاد زدنها...
دیدن اتاقی در قعر تاریکی
تازیانه بر بدن سرد پونه ها
جیر جیر دمپایی ها
پاهای ورم کرده .. سیاه شده.. خون آبه ها...
فریاد ها ..فریاد ها..
رنج دیدن اشکها
خیره در بهت و ناباوری
آی آدمها .. آی آدمهای... اسیر کجائید
رنج دیدن قهقه مستانه انسانهای نقابدار
با قلبی یخزده .... مغزی قفل شده
رنج شنیدن برو بابا.. دلت خوشه ... برو خوش باش
رنج ندیدن ستاره ها .. ستاره های دنباله دار
پنجره را گشودن
ندیدن صبحی روشن ...
باز شدن گلهای اطلسی
رنج نرسیدن به مخملین شب
ندیدن اختری درخشان در گستره آسمان
ندیدن چشمهای باز ... و دستهای یار.
رنچ ندیدن اندیشه
صورتهای گریزان ز یکدیگر
در برزخ ... تنهائی..
به فکر کمدی الهی ماندن
تراژدی الهی.....و دانته انیشه
رنج کاویدن .. به جائی نرسیدن
رنج خاکسپاری خاطره ها
باز فریاد زدن .. فریاد زدن..
رنج جای گزینی واژه ها
غرق شدن انسانیت و معرفت در باتلاق جنون
دیدن مردهای هرزه با چشمانی دریده
چیدن غنچه ها در تمنای زندگی خیالی
کر شدن ..کور شدن.. انسانها ..
وای انسانهای مسخ شده...
انسانهایی با نقابهای رنگارنگ
باز فریاد ... فریاد...
در اتاق دود زده تنهائیت
نگاهت خشک می شود
در باریکه ها ی خیالت گم می شوی
خود را ایکار می بینی ..
به خورشید رسیده ای..
حقیقت را یافته و ازآتش سوزان سوخته ای...
ایکار* حقیقت را یافت و سوخت
خدایا :هر بار باران در چشمهایم ازدحام می کند به شوق تماشای
وسعت رحمانیت پا به راه می شوم و راه پله های آسمان را پيش مي
گيرم اما در نخستين پاگرد غفلت دنيا با غمزه هاي دلفريبش چشمانم
را پر مي كند نفسهايم به شماره مي افتد و پيچك ترديد گرداگرد
اراده ام تا توان ادامه راه را از قدمهايم باز گيرد.
الهي :هرگاه كنار درياي مهربانيت مي ايستم مي خواهم نقشي از
پاكيها بر روي ماسه هاي ساحل ترسيم كنم اما هر بار موجي پر آشوب
نقشهايم را بر هم مي ريزد و خاطرات خوبم را با خود مي برد.
خداي من: در پس هر سطر از زندگي آن سوي هر معنايي و پشت هر
كلمه اي نام كامل تو پنهان است .
پروردگارا: تو را سوگند به نام اعظم ات مرا در كشاكش خدا و هوي در
سايه تيغ آخته نفس منشان .
