تسبيحم کوچک بود و سي و سه دانه بيشتر نداشت سي وسه دانه گلي..
هر کدام قسمتي از من بودند تسبيح دانه گلي مرا به ياد خودم مي انداخت!
به ياد دانه کوچک قلبم.
هر وقت خدا را زمزمه ميکردم دانه هاي کوچک گلي با اسمش مي چرخيدند و
آنجا بود که فهميدم رازچرخيدن همه ذره ها همين است و بس .
دوستم که به خانه خدا مي رفت تسبيح دانه گلي را به او دادم تا با خودش ببرد.
تسبيحم بي تاب بود تاب رفتن و گرديدن عمري توي دستهاي من گرديده بود و
حالا دلش ميخواست دور او بگردد.
دوستم برگشت اما تسبيح دانه گلي هرگزبرنگشت.
تسبيح دانه گلي زيراشک يکريز فرشته ها حل شده بود.
توي امواج طواف از تسبيح دانه گلي ديگه هيچي نمانده بود .
حال پاره هاي دلم رو به نخ کشيده ام و روزي رو دعا ميکنم که از اين تسبيح هم
چيزي نماند.
روزي که تسبيح دلم هم دوراوبگردد و ديگربرنگردد.
عرفان نظر آهاري

